یکی دو ماه بیشتر به کنکور نمانده وپس از سالها حس کنکور مرا گرفته . راستش از شما چه پنهان حسابی از این درس خواندن لذت می برم .برایم زیباست .
نمی دانم کتاب شناخت اساطیر ایران نوشته ی جان هینلز را خوانده اید؟ کتاب زیبا و جالب و نسبت به بسیاری از کتاب هایی که در این زمینه نوشته شده است, جامع است . گرچه کم و کاستهایی هم دارد اما زمانی که کتابی در این زمینه نیست باید به همین قناعت کرد .
شاید فردا معرفی کوتاهی در این زمینه بنویسم اما راستی : چرا کتابهای دانشگاهی ما در چاپ های بعدی بررسی نمی شوند؟؟؟
]]>به همین مناسبت و به مناسبت روز دختر و به مناسبت روز تولد خواهرم و به مناسبت نزدیكی تولد خودم و به تمام مناسبت های عالم و آدم بنده تصمیم گرفتم بلاگم رو یك كمی ( نه بیشتر ) تخصصی كنم ( اوه اوه )
در همین راستا اعلام می دارم كه از این پس فقط و فقط ( جز در موارد خاص) در مورد كتاب صحبت كنم . آخه میگن بلاگهای تخصصی به یه جایی می رسن پس چرا ما نرسیم ؟؟ البته بنده كه همهی دنیا رو فتح كردم اینم روش
]]>
صبا در مدتی كه گذشت
]]>بیا صادق باشیم، چند نفر ما در ماه یک بار، در سال یک بار، هر چند سال یک بار به موزه، آثار باستانی و فرهنگ و هنر این مرز و بوم سری می زنیم و دستی به لطف به سوی این آثار دراز می کنیم؟ چند نفر از ما برای آثار باستانی بیش از منافع خویش ارج می نهیم؟ قبول دارم که دولت کوتاهی می کند، قبول دارم که بسیاری از آثار ما به دست همین خودی ها دزدیده و به موزه های خارجی فرستاده می شوند اما اگر ما بودیم و اهمیت می دادیم بازهم همین گونه بود؟
چند روز پبش به موزه ی رضا عباسی رفتم . از خودم شرم کردم که با بلیط ۵۰۰ تومانی راهی به این نزدیکی و تمامی امکاناتی که در اختیار داشتم . هرگز به این موزه نرفته بودم . به جز من تنها یک نفر دیگر آمده بود . جز ما موزه بازدید کننده ای نداشت. موزه ای که زیباترین آثار مفرغی لرستان را در خود جای داده و زیباترین آثار پیش از اسلام ایران جلوه گری می کنند.
کجا هستیم ما؟ فرهنگ این کشور تنها به حرفهای ما نیاز ندارد ، کمی همت کنیم و کمی در کنار آثار باستانی مان باشیم .
]]>به پایان رسیدیم اما
نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز
ببخشای
ای روشن عشق بر ما
ببخشای
. چند روز پیش که از دکتر می آمدم ۵ کتاب خوب به خودم هدیه کردم. امیدوارم حالم که بهتر شد معرفی کنم : یادداشت های شخصی یک سرباز ( راست یا دروغ نوشته ی سلینجر اما هنوز معلوم نیست) اپرای شناور نوشته ی بارت ( وقتی می خوای بخونی عذاب وجدان می گیری) در رویای بابل براتیگان و سه کتاب از امانوئل اشمیت و در آخر بعد از مدتها یک کتاب ایرانی مردی که گورش گم شد ( خدا کنه ناامید نشم)
. هنوز شک دارم که برای من رشته ی فلسفه ی هنر بهتر است یا باستان شناسی اما کتاب تاریخ هنر را بازهم در دست گرفته ام. هنر همیشه لذت بخش است.
]]>این روزها خیلی از مسائل دور مانده ام از نگاه زیبای دوستان و خواندن بلاگهای زیبایشان. به هر روی شرمنده ی احوال پرسی دوستان خوبم هستم. امیدوارم همواره شاد باشید.
]]>در کاوش هماره ی کودکی، مست
در نگاه های کثیف
در جستجوی ذهن زیبای کودکی
پاهایم
نورها را می کاود
انگشتان کوچک
قطره قطره از نورها عبور می کنند
سبز، قرمز، آبی
مثل یک ساز در ذهنم
مثل یک نغمه در جان
روح سرکشم
روح در بندم
جای خالی اشکها
روی شانه های پدر
نگاهم
در گامهای کوچک و کوتاه
در سایه سار قد بلندت
چشمان خاکستریش را
در صبح گرگ و میش کودکی
زیر بازارچه ی نوروزخان
می کاوم
لبخندت
با حرکات ساده و نازک
ناتور دشت کودکی من!
دستانم را به تمامی
دستانم را کامل و یک جا
گرفته بود:
حال حکایت، از این قرار است
نگاهم
هشتی خانه را
به دنبال چشمان خاکستری تو
می کاود
کجاست قدمهای تو؟
]]>زمانی که نویسندهی رادیو بودم ، همواره درگیری ما نویسندگان با گویندگان این بود که گویندگان و ما هریک به گونهای خود را هنرمند میدانستیم، اما مشکل اساسی این بود که هنر ما زیر دست آن هنرمندان به شکل بدی از بین میرفت. چراکه گویندگان اصلن توجهی به لحن و معنای نوشته نمی کردند و با گویش بد، متن را از رونق میانداختند. گاه گوینده همچون یک تایپیست بدون درک معنای متن، تنها به گویشی بدون لحن و بسامد آوایی میپرداخت و این برای متن یک ویرانی کامل بود. یک نویسندهی رادیو یا تلویزیون باید خیلی خوش شانس باشد که نوشتهاش توسط گویندگانی اهل فن و کاردان بیفتد و متن از بین نرود.
حال حکایت دنیای ترجمه در ایران است . ترجمه در ایران به معضلی تبدیل شده که همگان از وضعیت آن گلایه دارند از مخاطب و خریدار و ناشر و فروشنده گرفته تا نویسنده و حتا مترجمان . ترجمه چیست؟ یک هنر؟ علم؟ یا علمی که باید خلاقانه درک شود و پرداخته گردد؟ مترجم کیست؟ آیا با آشنایی مختصری از زبان مبدأ و درک ناقصی از زبان مقصد میتوان مترجم شد؟
بایدها و نبایدهای ترجمه و مترجم را همه میدانیم و بارها گفته و نوشتهایم اما انگار گوش شنوایی برای شنیدن و ذهن پذیرایی برای قبول آنها نیست. شاید بد نباشد کمی در مورد مترجمین سخن بگوییم و به نقد آنها بپردازیم. سالها دنیای ادبی ما از کمبود مترجم در فغان بود. مترجمین انگشت شماری وجود داشتند اما ترجمهها بسیار زیبا و دلنشین بود . ترجمههای مرحوم قاضی یا کتابهایی که به دست پرتوان بهمن فرزانه و استاد نجف دریابندری به فارسی برگردانده شدهاند هنوز زیبایی و حلاوت خود را از دست ندادهاند. اما حال...
نمیخواهم بگویم در آن زمان همهی مترجمین خوب و بینقص بودند، اما حال چه برسر ترجمهی ما آمدهاست؟ با رشد تکنولوژی و دانش کسانی که در این زمینه مشغول هستند، چه تغییراتی در ترجمهی ما بوجود آمده؟ آیا مترجمین زبدهتر و بهتر از پیش شدهاند؟ آیا تنها بر کمیت افزودهایم یا به کیفیت ترجمه نیز نگاهی کردهایم؟ امروزه نیز مترجمین خوبی داریم که در کار خود استاد هستند اما تعداد این مترجمین در قیاس با کسانی که ترجمهی بد و نامرغوب را وارد بازار می کنند، اندک است.
سالهاست همه از آنچه باید باشد سخن می گوییم: تسلط به زبان مبدأ و مقصد، مترجم باید چنان در هر دو زبان تبحر داشته باشد که به راحتی معادلیابی نماید. بسیاری از مترجمین ما از نظر دایرهی واژگان دچار مشکل هستند و به راحتی نمیتوانند معادل خوبی در زبان مقصد بیابند که این خود ناشی از عدم آشنایی کامل با ادبیات فارسی است. گاه این مشکل با مشکل دیگری عجین میشود و آن معضل معادلسازی است، گاه مترجم به دلیل کم بودن تعداد واژگان اندوختهی خویش دست به ابتکار زده و کلمهی جدیدی میسازد که خواننده با تعجب و تحیر فراوان باید به دنبال معنی آن واژهی تازهوارد باشد. یادمان باشد وظیفهی مترجم معادلیابی است نه معادلسازی. برخی از مترجمین هم از زیر کتابهای خاک گرفتهی عهد ساسانی یا هخامنشی و شاید هم کتابهای اوستایی لغاتی را پیدا میکنند که در دکان هیچ عطاری یافت نمیشود همچون سپندینه، دیسمان، بندهشن و... در چنین مواردی باید کتاب از زبان فارسی میانه به فارسی جدید دوباره ترجمه گردد.
برای یک متن تخصصی همچون کتابهای فلسفه و دروس تخصصی خواننده انتظار واژگان تخصصی را دارد اما در کتابهایی همچون رمان و داستان و یا کتابی که نویسنده در مقدمه گفته است که این کتاب را برای عامهی مردم نوشته، بیانصافی است که مترجم با واژههای صعب و مشکل کتاب را به جهنمی برای خواننده تبدیل کند که در تمام طول مدتی که کتاب را میخواند، فرهنگ واژگان در دست به دنبال معنی کلمات باشد. بدترین کتاب از این دست را باید کتاب اسطورهی بازگشت جاودانه اثر میرچا الیاده دانست. این کتاب مجالی بود تا مترجم عزیز به قلمفرسایی در مورد علم زبانهای باستانی خویش بپردازد و دانش خود را به رخ بکشد در حالی که الیاده (بندهخدا) در همان مقدمه که ایشان ترجمه کردهبودند، ذکر کرده بود که: در درجهی اول روی سخنمان با مردم فرهیختهی غیرمتخصص است.
دایرهی واژگان باید گسترده باشد و مترجم بتواند براساس لحن و سبک نویسنده، واژهیابی نماید. برخی از منتقدین و مترجمین براین باورند که مترجم باید در حال و هوای هر دو زبان ( مبدأ و مقصد) زندگی کرده باشد تا بتواند فرهنگ و زبان را به خوبی منتقل کند. مترجم بودن، تنها ترجمهی لغت به لغت یک زبان به زبان دیگر نیست. مترجم یک نویسندهی خلاق است که بازنویسی کتاب یک نویسنده را از زبانی به زبان دیگر به عهده دارد. او باید لحن و سبک نویسنده را درک کرده و آنرا به زیبایی بازنویسی کند . روی کلمهی بازنویسی تاکید دارم چرا که به نظر من زمانی با لحن و گویش و سبک یک نویسنده می توانید ارتباط برقرار کنید که مترجم را در میانه نبینید. مترجم خوب، مترجمی است که دیده نشود یعنی چنان خوب کتاب را در زبان مقصد بازنویسی کرده باشد که شما تصور کنید خود نویسنده به زبان مقصد کتاب را نوشته است. شاید این زیاده خواهی به نظر برسد اما مترجمینی داشتهایم که این کار را به زیبایی انجام دادهاند. میتوان یکی از نمونههای زیبای آنرا، کتاب ناتور دشت نوشتهی سلینجر و ترجمهی زیبای محمد نجفی دانست. مترجم سعی کرده لحن و سبک سلینجر را به خوبی حفظ کند و به زیبایی معادل مناسب اصطلاحات بهکار رفته در کتاب را یافته و کتاب را ترجمه نماید.
خواهش می کنم اصطلاح بازنویسی را با اصطلاح رونویسی اشتباه نکنید. متاسفانه این روزها رونویسی خیلی باب شدهاست. مترجمی کتابی را ترجمه می کند و چند نفر دیگر به نام مترجم همان کتاب را چاپ میفرمایند حتی برخی نام کتاب را نیز عوض می کنند که خوانندهی بیچاره متوجه نشود کدام کتاب را به خانه میبرد. رونویسی در زمان ما بیش از هر زمانی باب شده و امیدوارم خود ناشرین به حل این معضل بپردازند .
درک فرهنگ و اصطلاحات زبان مبدأ هم از دیگر مشکلات مترجمینی است که درک درستی از زبان مبدأ ندارند و یک اصطلاح را کلمه به کلمه ترجمه میکنند که این برای خواننده بی معنی می نماید. ضربالمثلها، اصطلاحات، تکیهکلامها از مقولاتی هستند که باید در آن فرهنگ بود یا کتابهایی در این زمینه را مطالعه کرد تا به آنها پیبرد.اصطلاحات به همان میزانی که میتوانند در جهت درک خواننده از موقعیتی که نویسنده آفریده، راهگشا باشند به همان میزان نیز با ترجمهی بد میتوانند گیج کننده باشند. مترجم خوب عصای دست نویسنده در زبان مقصد است.
ترجمه انتقال و بازنویسی یک متن، یک فرهنگ و یک دانش است پس اگر در زمینهای که به ترجمهی آن میپردازیم، تخصصی نداریم بهتر است آن را ترجمه نکنیم. کتابهای تخصصی نقشی اساسی در گسترش علوم و دانش بشری دارند و دارای اصطلاحاتی تخصصی و گاه غیرقابل ترجمه هستند. اگر معادل یک اصطلاح تخصصی، میان اهل فن رایج است و از طرف سازمان علوم و یا فرهنگستان ثبت شده و در کتابهای دیگر از آنها استفاده شدهاست، استفاده از آن ضروری است در غیر این صورت همچنان که پیش از این نیز گفته شد، نیازی به معادلسازی از سوی مترجم نیست.
یکی دیگر از مسائل، اشکالات دستوری و گاه املایی کتاب است. این اشکال هرچند تا حدودی متوجه مترجم است اما بیش از مترجم، متوجه ناشر است که ویراستار مناسبی را برای کتاب در نظر نگرفته است ( البته اگر ناشر چنین لطفی را داشته باشد. چرا که در اغلب موارد ناشر برای کم کردن هزینه، ویراستاری در نظر نگرفته) اگر در کتاب اشکال دستوری وجود دارد، تا حدودی به عدم تسلط مترجم برمیگردد و در اصل به ویراستار بد یا نبود ویراستار.
مقدمهی مترجم از دیگر اشکالات کتابهای ما به شمار میرود. مقدمهی مترجم در درجهی اول به مسائلی اختصاص دارد که مترجم بهتر میداند آنها را با خواننده در میان گذارد: نوع شمارهگذاری زیرنویسها، سبک ترجمه و شاید ذکر منابع، فصل بندیها و نوع نوشتار نویسنده و در صورت لزوم مختصری در مورد نویسنده. مترجم نباید خلاصهی کتاب را برای ما بازگو نماید بهخصوص در مورد رمانها و داستانها، چرا که کتاب جذابیت خود را برای خواننده از دست خواهدداد. کاری که در یکی از کتابهای پل استر انجام شد و خوانندگان حرفهای، که همواره مقدمه را میخوانند، کل داستان را در همان مقدمه دریافته بودند. اگر مترجم علاوه بر شمارهگذاری نویسنده، شمارهگذاری دیگری را برای توضیح در زیرنویس مد نظر دارد، بهتر است در مقدمه توضیح دهد. کاری که در کتاب مبانی فلسفهی هنر نوشتهی آن شپرد و ترجمهی آقای علی رامین به زیبایی در مقدمهی مترجم صورت گرفته است. اما لازم است یک توصیهی ساده بدهم، اگر مقدمهنویس خوبی نیستید بهتر است از خیر مقدمهی مترجم بگذرید.
گاهی با یک ترجمهی بد و نادرست، نویسندهای در یک زبان میمیرد و سرمایهای از دست میرود . گاهی با یک ترجمهی بد، نگاه خواننده از بهترین آثار کلاسیک جهان برمیگردد و از همین تعداد محدود خوانندگان کتاب نیز عدهای کاسته میشوند. ترجمه انتقال یک فرهنگ است، در این زمینه چند نفر از مترجمین ما موفق بودهاند؟
]]>
به نظر شما وضعیت ترجمه ی کتاب در ایران چگونه است؟
آیا از وضعیت ترجمه ی کتاب در ایران راضی هستید؟
آیا کتابهای تخصصی و غیر تخصصی در ایران به خوبی ترجمه می شوند؟
آیا باید نظارتی بر ترجمه در ایران صورت بگیرد؟
چه اقدامی برای بهتر شدن ترجمه در ایران لازم است؟
و در پایان : آیا ترجمه نشدن برخی کتابها بهتر از ترجمه ی بد آنها نیست؟
]]>