همیشه خودم را پشت واژهها پنهان کردهام، پشت ادبیات، پشت نقد و همواره بر این عقیده بودهام که جای درددل نیست. اما وقتی با تمام بیماری و مسائل شخصی و اجتماعی یکسال را سگدو میزنی و باز به چیزی که میخواهی نمیرسی فکر کنم جایز باشد که کمی درددل کنم و کمی نقبزنم.
راستش خستهام. خستهام از این شرایط اجتماعی، درسی، آموزشی، و بالاتر از همهی اینها از شرایط سیاسی که راه نفس را بر من و ما بستهاست. از شرایط تحصیلی و فرهنگی که امنیتی بوده و اکنون به حد جنون نظامی شدهاست . از شرایطی که هر لحظه راه را دشوارتر و صعبالعبورتر میسازد.
راستش برای منی که سالهاست حق کار ندارم و از هرگونه کار دولتی ممنوع شدهام این شرایط تا حدی عادی شدهبود و دیگر نوشتن را به سرگرمی بدل کردهبود. از ترور حجاریان تا اعتراف او برای من زمان زیادی بود و به هر جان کندنی بود سپری شد اما دیگر خسته شدهام. دیگر تحمل این شرایط که نه کاری از دستت بربیاید و بتوانی انجام دهی و نه بتوانی به زندگی عادی خودت برسی خستهام کرده. حتی محض سرگرمی اگر بخواهی در دانشگاه هم شرکت کنی، با وضعیتی روبرو میشوی که خندهدار است. سهمیههای مسخره و باورنکردنی که سرت را به آسمان میکوبد و به قعر زمین سوق میدهد.
تا همین ماه پیش که در خیابانها باتوم و گازاشکآور میخوردیم تحمل این شرایط برای رسیدن به وضعیتی بهتر برای من قابل قبول بود. اما حالا... شاید این شبهای احیا و روز قدس فرجی در کار ما حاصل کند.
|+|
نظرات ()
نوشته شده توسط صبا نجفی در پنجشنبه 12 شهریور 1388 و ساعت 09:36 ب.ظ
تبلیغات 
