تبلیغات
بزم مستان
خودمانی |
همیشه خودم را پشت واژه‌ها پنهان کرده‌ام، پشت ادبیات، پشت نقد و همواره بر این عقیده بوده‌ام که جای درد‌دل نیست. اما وقتی با تمام بیماری و مسائل شخصی و اجتماعی یک‌سال را سگ‌دو می‌زنی و باز به چیزی که می‌خواهی نمی‌رسی فکر کنم جایز باشد که کمی درددل کنم و کمی نق‌بزنم.
راستش خسته‌ام. خسته‌ام از این شرایط اجتماعی، درسی، آموزشی، و بالاتر از همه‌ی این‌ها از شرایط سیاسی که راه نفس را بر من و ما بسته‌است. از شرایط تحصیلی و فرهنگی که امنیتی بوده و اکنون به حد جنون نظامی شده‌است . از شرایطی که هر لحظه راه را دشوارتر و صعب‌العبورتر می‌سازد. 
راستش برای منی که سالهاست حق کار ندارم و از هرگونه کار دولتی ممنوع شده‌ام این شرایط تا حدی عادی شده‌بود و دیگر نوشتن را به سرگرمی بدل کرده‌بود. از ترور حجاریان تا اعتراف او برای من زمان زیادی بود و به هر جان کندنی بود سپری شد اما دیگر خسته شده‌ام. دیگر تحمل این شرایط که نه کاری از دستت بربیاید و بتوانی انجام دهی و نه بتوانی به زندگی عادی خودت برسی خسته‌ام کرده. حتی محض سرگرمی اگر بخواهی در دانشگاه هم شرکت کنی، با وضعیتی روبرو می‌شوی که خنده‌دار است. سهمیه‌های مسخره و باورنکردنی که سرت را به آسمان می‌کوبد و به قعر زمین سوق می‌دهد. 
تا همین ماه پیش که در خیابان‌ها باتوم و گاز‌اشک‌آور می‌خوردیم تحمل این شرایط برای رسیدن به وضعیتی بهتر برای من قابل قبول بود. اما حالا... شاید این شبهای احیا و روز قدس فرجی در کار ما حاصل کند. 



نوشته شده توسط صبا نجفی در پنجشنبه 12 شهریور 1388 و ساعت 09:36 ب.ظ
برای تو |
آن چنان این روزها بغض راه گلو و اشک راه چشم را سد کرده که نوشتن برایم سخت می نماید .
دلم می خواهد برایت بنویسم در این روزها چه بر سر من و ما آمده است 
دلم می خواهد سر بر شانه ی سبزت بگذارم و با تو بگویم که این روزها تهران راست قامت و مقاوم پرچم سبز شهیدانش را هنوز علمداری می کند . 
کاش بودی و می دیدی...

نوشته شده توسط صبا نجفی در سه شنبه 20 مرداد 1388 و ساعت 01:56 ب.ظ
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد |
 شعری از سیف  فرغانی : 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب،
بردولت آشیان شما نیز بگذرد.
باد خزان نکبت ایام، ناگهان،
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد.
آب اجل که هست گلوگیر خاص وعام،
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد.
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز،
این تیزی سنان شما نیز بگذرد.
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد،
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد.
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت،
این عو عو سگان شما نیز بگذرد.
آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست،
گرد سم خران شما نیز بگذرد.
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت،
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد.
زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت،
ناچار کاروان شما نیز بگذرد.
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن،
تاًثیر اختران شما نیز بگذرد.
این نوبت از کسان، به شما ناکسان رسید،
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد.
بیش از دو روز بود از آن دگر کسا ن،
بعد از دو روز، از آن شما نیز بگذرد.
بر تیر جورتان، ز تحمل سپر کنم،
تا سختی کمان شما نیز بگذرد.
در باغ دولت دگران بود مدتی،
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد.
آبی است ایستاده در این خانه مال و جاه،
این آب نا روان شما نیز بگذرد.
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع،
این گرگی شبان شما نیز بگذرد.
پیل فنا، که شاه بقا، مات حکم اوست،
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد.
ای دوستان، خواهم که به نیکی دعای سیف،
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد.



نوشته شده توسط صبا نجفی در سه شنبه 20 مرداد 1388 و ساعت 01:28 ب.ظ
اندکی صبر | عمومی ,
باز هم بغض گلویم را فشار می‌دهد و خسته‌ام، خسته‌تر از دیروز ، امروز به روح الامینی می اندیشم و می گویم آیا در مراسم ختم او هم باز باتوم خواهم خورد؟ باز خواهرانم با گاز اشک‌آور بی‌هوش خواهند شد؟ 
خسته‌ام . دلم می‌خواهد چشمان‌ام را ببندم و روح‌ام را پرواز دهم به روزها‌ و شب‌هایی که در کنار هم آزاد خواهیم بود. می‌خواهم آزادی را به فرزندانم، عزیزانم و آیندگان‌ام پیشکش کنم.
خسته‌ام اما...

اندکی صبر سحر نزدیک است...

نوشته شده توسط صبا نجفی در یکشنبه 4 مرداد 1388 و ساعت 12:51 ب.ظ
فریاد فروخفته | عمومی ,
یک‌سالی بود که یا درس می‌خواندم و یا مشغول کار و گرفتاری . کتاب خواندن و نوشتن نقد  یکی از ارکان زندگی من است اما ، آیا می توان در شرایط امروز جامعه ساکت ماند ؟ 
از 22 خرداد تا‌کنون تمام زندگی من در بهت و حیرت و تلاشی دیگرگونه گذشت. اما این روزها دستانم شور نوشتن دارند و ذهنم آن‌چنان درگیر است که دلم می‌‌خواهد زمزمه کنم . شاید از دستانی که سالها ادبی نوشته‌اند کار چندانی برنیاید، اما...
تازیانه‌ی تحقیر شلاق‌گونه بر گرده‌های من و ما فرود‌آمده‌است و ما در پی دفاع از خویشتن خویش‌ایم. با سخنی که مدیر محترم میهن‌بلاگ گفته‌است، شاید دیگر جای من و تو در این‌جا نباشد اما شاید بتوان به مدد شعر در این‌جا ماند. به هر حال شاید نقل‌مکان دیگری نیاز باشد. 

نوشته شده توسط صبا نجفی در سه شنبه 23 تیر 1388 و ساعت 12:46 ب.ظ
در پس این روزها | ادبی ,
زمان زیادی گذشته است.
 زمان زیادی بر من گذشته است 
و چشمانم هنوز خیس و ملتهب به تو می نگرد.
زمان زیادی گذشته است. 
شاید قرنها و نسلها. 
شاید همین یک پلک بر هم زدنی که تو بودی 
و حال...
تنم هنوز می لرزد 
این تو بودی که فریاد زدی؟
هنوز صدای همهمه و درد 
هنوز صدای توست که گوشم را
تنم را
دستانم را
و تمامی زندگی ام را می لرزاند
بدن کبود من بر جنازه ی مصلوب تو به تمامی می گرید 


نوشته شده توسط صبا نجفی در یکشنبه 21 تیر 1388 و ساعت 03:33 ب.ظ
نوشته های پیشین
+ خودمانی+ برای تو + هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد + اندکی صبر+ فریاد فروخفته+ در پس این روزها+ بررسی کتابهای دانشگاهی + اصلاحات+ این روزها + آثار باستانی + یک هدیه + بیماری+ می کاومت مست و هوشیار+ نویسندگانی که می‌میرند+ ترجمه

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 ...